شهرزاد پسری خوشتیپ و خوش قیافه بود وقتی با هم دوست شدیم دوستانم به من حسادت می کردند و می خواستند رابطه ما بهم بخورد تا اینکه …

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی پایان تیتر، فریبا زن ۲۶ ساله به مرکز مشاوره آرامش پلیس اصفهان مراجعه کرد وگفت: درخانواده ای به دنیا آمدم که از نظر مالی درسطح بالایی نبودیم اما خانواده سعی می کردند از لحاظ روحی و مالی به من توجه کنند اما من با مقایسه خود با زندگی دوستان نزدیکم که سطح مالی خوبی داشتند حسرت می خوردم .

پایان تیتر: فریب خورده

دوستانم اکثراٌ ازدواج کرده بودند و بیشتر مواقع با همسرانشان به دانشگاه رفت وآمد داشتند، وقتی آنها می دیدم که سوار ماشین می شدند و به خوشگذرانی می پرداختند و من باید با سرویس دانشگاه به خانه برمی گشتم اشک درون چشمانم جمع می شد.

تا اینکه پسری بهم پیشنهاد دوستی داد. شهرزاد پسری خوش تیپ وخوش قیافه بود وقتی با هم دوست شدیم قضیه برعکس شد و دوستانم به من حسادت می کردند ومی خواستند رابطه من و شهرزاد بهم بخورد تا اینکه شهرزاد بهم پیشنهاد ازدواج داد و من بدون اینکه تعقلی کنم برای خانواده ام شهرزاد را شاهزاده ای تصور کردم که با اسب سفید به دنبال من آمده.

بعد از رضایت خانواده ام دوران عقد خوبی داشتم تا اینکه عروسی کردیم و شاهد دخالت خانواده همسرم درامور زندگیمان شدم، همسرم برخلاف قولی که داده بود سرکار نمی رفت و شغل منظم و با ثباتی نداشت و روز به روز درگیری بین ما بیشتر می شد، کار به جایی کشید که درخواست طلاق دادم و بعد از دردسرهای طولانی و بخشیدن مهریه ام از او جدا شدم.

روحیه ام بهم ریخته بود و طاقت نگاههای سنگین اطرافیان را نداشتم از طریق یکی از آشناهایمان کاری در دفتر یکی ازکارخانجات برای اموارات مالی وحسابداری برایم پیدا شد.

مدیری کارخانه با برخورد خوب مرا استخدام کرد هر چند حقوق بالایی نمی گرفتم اما ازکارم راضی بودم به تدریج و بر اثر موفقیت درکارم ارتباطم با مدیر کارخانه بیشتر شد و احساس کردم او به من اهمیت زیادی می دهد و امور مهم کارخانه را به من واگذار می کند .

برخورد های ما بیشتر شد به مرور از نظر عاطفی بهم وابسته شدیم او داستان زندگی خود را برای من تعریف کرد وگفت پدرش به اجبار او را با دختری پولدار به ازدواج درآورده ولی من با توجه به وجود دو فرزند رابطه عاطفی وپیوند عاطفی محکمی با همسرم ندارم و روابط ما سرد وخشک است.

حسین ده سال ازمن بزرگتر بود می گفت زنم را به حال خودش واگذاشتم وپیگیرکارهای طلاق توافقی هستم والان چند سالی است که سازگاری نداریم.

حسین به من گفت از وقتی تو را دیدم زندگی من متحول شده، تو را دختری جسور، کاری و بامسئولیت می بینم و از توخوشم آمده است.

نمی دانم چه طور شد که من هم تمام حرفهای دلم را برای او باز کردم و از زندگی و ازدواج شکست خورده ام برای اوگفتم کم کم رابطه ما صمیمی شد او برایم کادو می خرید و از نظر مالی به من توجه می کرد تا اینکه به من گفت مقدمات جدائی از همسرش را فراهم کرده و هر دوتوافق کرده اند جدا شوند و فعلاً من برای تو یک منزل اجاره می کنم و تو را صیغه خود می کنم تا بعد از جدایی به عقد رسمی همدیگر شویم من هم قبول کردم چون به او وابسته شده بودم.

بعد از یک سال به تدریج توجه حسین به من کم شد و دیر به دیر سراغ من را می گرفت علت را جویا شدم گفت به خاطر دوبچه ای که دارد فعلاً از فکر طلاق دادن همسرش منصرف شده و می خوام زندگی خود را با او ادامه دهد حالا خودت هرطور که می دانی یا صیغه را تمدید کن یا فسخ کن.

آن لحظه بود که دنیا روی سرم خراب شد وتمام آمال وآرزوهایم بهم ریخت…

بعد از آن روز سراغش را از یکی از همکاران کارخانه که به اواطمینان داشتم گرفتم گفت که بعد از تو، دختر دیگری به سرکار آمده و رابطه خوبی باهمدیگر دارند برای همین آنها را تعقیب کردم و با چشمان خودم دیدم که دست در دست هم به رستوران رفتند.

انتهای پیام/